امام خامنه ای مد ظله العالی
 
 
سه‌شنبه 08 مرداد 1392 :: 20:50 ::  نويسنده : amirkazemi1

پس از شهادت امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام ، فرزندانش شبانه جنازه آن حضرت را در زمین بلندی مخفیانه به خاک سپردند. سال‌ها گذشت . جز ائمه علیهماالسلام و نزدیکان آن‌ها نمی‌دانستند قبر آن حضرت کجا است . تا اینکه در زمان خلافت هارون الرشید حادثه‌ای سبب پیدا شدن قبر حضرت گردید و آن حادثه چنین بود؛

عبدالله بن حازم می‌گوید:
روزی برای شکار همراه هارون از کوفه خارج شدیم ، به ناحیه غریین (نجف رسیدیم ، در آن محل آهوانی را دیدیم ، بازها و سگ‌های شکاری را به سوی آن‌ها فرستادیم . آهوان پا به فرار گذاشته خود را به تپه‌ای که در آنجا بود رساندند و بالای آن تپه ایستادند.
بازها و سگ‌های شکاری از تپه بالا نرفته و برگشتند. آهوان از آن تپه پایین آمدند، بازها و سگ‌های شکاری آن‌ها را تعقیب کردند، آهوان دوباره به آن تپه پناهنده شدند و بازها و سگ‌ها دوباره بازگشتند و این حادثه بار سوم نیز تکرار شد.
هارون از این ماجرا در شگفت شد که این چه قضیه است که وقتی آهوان به آن تپه پناه می‌برند. بازها و سگ‌ها جرات رفتن و آنجا را ندارند.
هارون گفت :بروید به کوفه و شخصی را که از همه بیشتر عمر کرده باشد، پیدا کرده پیش ‌ من بیاورید.
پیرمردی از طایفه اسد را پیدا کرده نزد هارون الرشید آوردند.
هارون گفت :پیرمرد! این تپه چیست ؟ ما را از حال این تپه آگاه ساز!
پیرمرد پاسخ داد:پدرم از پدرانشان نقل کرده که آن‌ها می‌گفتند:این تپه قبر شریف علی علیه‌السلام است که خداوند آنجا را حرم امن قرار داده است و هر کس به آنجا پناه ببرد در امان است . لذا آهوان در پناه آن حضرت از خطر محفوظ ماندند.
هارون الرشید از اسبش پیاده شد و آب خواست و وضو گرفت و در کنار آن تپه نماز خواند، دعا کرد، گریه نمود، صورت را به زمین گذاشت و به خاک مالید. و سپس دستور داد بارگاهی روی قبر آن حضرت ساختند.
به این گونه قبر مبارک حضرت علی علیه‌السلام تقریباً پس از صد و اندی سال آشکار شد.



سه‌شنبه 08 مرداد 1392 :: 20:47 ::  نويسنده : amirkazemi1

اين وصيت، گرچه خطاب به حسنين - عليهما السلام - است ولى در حقيقت ‏براى تمام بشر تا پايان عالم است. اين وصيت را عده‏ اى از محدثان ومورخانى كه قبل از مرحوم سيد رضى وبعد از او می ‏زيسته‏ اند با ذكر سند نقل كرده ‏اند.(1) البته اصل وصيت‏ بيشتر از آن است كه مرحوم سيد رضى در نهج البلاغه آورده است. اينك قسمتى از آن را مى‏آوريم:
اوصيكما بتقوى الله و ان لا تبغيا الدنيا و ان بغتكما و لا تاسفا على شي‏ء منها زوي عنكما و قولا بالحق و اعملا للاجر و كونا للظالم خصما وللمظلوم عونا.
شما را به تقوى وترس از خدا سفارش مى‏كنم واينكه در پى دنيا نباشيد، گرچه دنيا به سراغ شما آيد وبر آنچه از دنيا از دست مى‏دهيد تاسف مخوريد. سخن حق را بگوييد وبراى اجر وپاداش (الهى) كار كنيد ودشمن ظالم وياور مظلوم باشيد.


اوصيكما وجميع ولدي واهلي و من بلغه كتابي بتقوى الله و نظم امركم وصلاح‏ذات بينكم، فاني سمعت جدكم صلى الله عليه و آله و سلم يقول:«صلاح ذات البين افضل من عامة الصلاة والصيام‏».
من، شما وتمام فرزندان وخاندانم وكسانى را كه اين وصيتنامه‏ام به آنان مى‏رسد به تقوى وترس از خداوند ونظم امور خود واصلاح ذات البين سفارش مى‏كنم، زيرا كه من ازجد شما صلى الله عليه و آله و سلم شنيدم كه مى‏فرمود:اصلاح ميان مردم از يك سال نماز وروزه برتر است.
الله الله في الايتام فلا تغبوا افواههم ولا يضيعوا بحضرتكم.والله الله في جيرانكم فانهم وصية نبيكم.ما زال يوصي بهم حتى ظننا انه سيورثهم.
خدا را خدا را در مورد يتيمان; نكند كه گاهى سير وگاهى گرسنه بمانند; نكند كه در حضور شما، در اثر عدم رسيدگى از بين بروند.
خدا را خدا را كه در مورد همسايگان خود خوشرفتارى كنيد، چرا كه آنان مورد توصيه وسفارش پيامبر شما هستند. وى همواره نسبت‏به همسايگان سفارش مى‏فرمود تا آنجا كه ما گمان برديم به زودى سهميه‏اى از ارث برايشان قرار خواهد داد.
والله الله في القرآن لا يسبقكم بالعمل به غيركم.و الله الله في الصلاة فانها عمود دينكم.و الله الله في بيت ربكم لا تخلوه ما بقيتم فانه ان ترك لم تناظروا.
خدا را خدا را در توجه به قرآن; نكند كه ديگران در عمل به آن از شما پيشى گيرند. خدا را خدا را در مورد نماز، كه ستون دين شماست. خدا را خدا را در مورد خانه پروردگارتان; تا آن هنگام كه زنده هستيد آن را خالى نگذاريد، كه اگر خالى گذارده شود مهلت داده نمى‏شويد وبلاى الهى شما را فرا مى‏گيرد.
والله الله في الجهاد باموالكم وانفسكم و السنتكم في سبيل الله. وعليكم بالتواصل والتباذل واياكم والتدابر و التقاطع. لا تتركوا الامر بالمعروف و النهي عن المنكر فيولى عليكم شراركم ثم تدعون فلا يستجاب لكم.
خدا را خدا را در مورد جهاد با اموال وجانها وزبانهاى خويش در راه خدا. وبر شما لازم است كه پيوندهاى دوستى ومحبت را محكم كنيد وبذل وبخشش را فراموش نكنيد واز پشت كردن به هم وقطع رابطه برحذر باشيد. امر به معروف ونهى از منكر را ترك مكنيد كه اشرار بر شما مسلط مى‏شوند وسپس هرچه دعا كنيد مستجاب نمى‏گردد.
سپس فرمود:
اى نوادگان عبد المطلب، نكند كه شما بعد از شهادت من دست‏خود را از آستين بيرون آوريد ودر خون مسلمانان فرو بريد وبگوييد اميرمؤمنان كشته شد واين بهانه‏اى براى خونريزى شود.
...الا لا تقتلن بي الا قاتلي. انظروا اذا انا مت من ضربته هذه فاضربوه ضربة بضربة، و لا تمثلوا بالرجل، فاني سمعت رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم يقول:«اياكم و المثلة و لو بالكلب العقور».(2)
آگاه باشيد كه به قصاص خون من تنها قاتلم را بايد بكشيد. بنگريد كه هرگاه من از اين ضربت جهان را بدرود گفتم او را تنها يك ضربت‏بزنيد تا ضربتى در برابر ضربتى باشد. وزنهار كه او را مثله نكنيد(گوش وبينى واعضاى او را نبريد)، كه من از رسول خدا شنيدم كه مى‏فرمود:«از مثله كردن بپرهيزيد، گرچه نسبت‏به سگ گزنده باشد».



سه‌شنبه 08 مرداد 1392 :: 20:45 ::  نويسنده : amirkazemi1

یک حادثه ای مربوط به امیرالمؤمنین علی علیه السلام است که نقل کرده اند در روز سیزدهم ماه مبارک رمضان رخ داده است و آن این است که در روز سیزدهم ماه رمضان – و ظاهراً آن روز، روز جمعه بوده است – ایشان موعظه می کردند و خطبه می خواندند، برای مردم صحبت می کردند و مردم در مسجد نشسته بودند و از جمله کسانی که در مسجد نشسته بودند دو فرزند بزرگوارشان امام حسن و امام حسین علیهما السلام بودند. یک مرتبه وسط صحبت خطاب می کنند به امام حسن، می فرمایند فرزندم حسن! چند روز از این ماه گذشته است؟
عرض می کند پدرجان! سیزده روز (معلوم است که مطلبی را می خواهد بگوید، خودش بهتر از دیگران می داند چند روز گذشته است). باز به امام حسین می فرماید: فرزندم! چند روز از این ماه مانده است؟ پدر جان ! هفده روز. آنگاه دستی به محاسن مبارکش می برد و می فرماید چیزی نمانده است که این محاسن به خون این سر خضاب بشود.

امیرالمؤمنین علی علیه السلام در این ماه مبارک رمضان به طور اشاره و کنایه و گاهی صریح ولی بدون اینکه جزئیات و خصوصیات و وقت (حادثه شهات خود) را دقیقاً تعیین بفرماید یک حالتی را نشان می داد که نگرانی کلی برای همه و در درجه اول برای خاندان ایشان به وجود آورده بود.
زمانى که امام آماده مى شد تا به سوى صفین حرکت کرده و جنگ جدیدى را با معاویه آغاز کند، صبحگاه نوزدهم ماه مبارک رمضان سال ۴۰ هجرى توسط شقى ترین انسانها، عبد الرحمان بن ملجم مرادى مجروح شده و سه روز بعد در ۲۱ رمضان به شهادت رسید.
بنا به نقل ابن سعد، سه نفر از خوارج با نامهاى عبد الرحمان بن ملجم، برک بن عبد الله تمیمى و عمرو بن بکیر تمیمى، در مکه با یکدیگر قرار گذاشتند تا امیرالمؤمنین علی علیه السلام ، معاویه و عمرو بن عاص را بکشند.
عبد الرحمان به کوفه آمده و با دوستان خارجى خود دید و بازدید مى کرد. یک بار به دیدار گروهى از طایفه «تیم الرباب » رفت. در آنجا زنى را با نام «قطام بنت شجنة بن عدى » دید که پدر و برادرش در نهروان کشته شده بود. ابن ملجم او را خواستگارى کرد. زن مهر خویش را سه هزار (دینار!) و قتل امیرالمؤمنین علی علیه السلام قرار داد.
 ابن ملجم گفت که از قضا براى همین به کوفه آمده است. (طبقات الکبرى، ج ۳، صص ۳۸- ۳۵) او چندى شمشیر خویش را به زهر آلوده کرده و با همان، ضربتى بر سر امام زد که به دلیل عمیق بودن زخم و سمى بودن شمشیر، امام را به شهادت رساند. گفته شده که ابن ملجم آن شب را در خانه اشعث بن قیس بوده است. (مقتل الامام امیر المؤمنین، ص ۳۶، ش ۱۳)
روایات متعددى حکایت از آن دارد که امام در مدخل ورودى مسجد (در درون مسجد) مورد حمله ابن ملجم واقع شده است. (همان، ص ۲۹، ش ۴، ص ۳۵، ش ۱۲) در نقلهاى دیگرى آمده است که امام در حال بیدار کردن مردم براى نماز بود که مورد حمله قرار گرفت. (همان، ص ۲۸، ۳۳، ش ۱۱)
منابع موجود تاریخى بیشتر اشاره به نقل نخست کرده اند. در برابر روایات دیگرى وجود دارد که زمان حمله ابن ملجم را وقتى مى داند که امام مشغول نماز بوده است.
در نقلى از میثم تمار آمده است که امام نماز صبح را آغاز کرده و در حالى که یازده آیه از سوره انبیاء خوانده بود ابن ملجم با شمشیر ضربتى بر سر امام زد. (همان، ص ۳۰، ش ۵) در نقل دیگرى از یکى از نوادگان جعدة بن هبیره- که این جعده فرزند ام هانى بوده و گاهى بجاى آن حضرت نماز مى خوانده و در برخى نقلها آمده که پس از ضربت خوردن امام، او جلو آمده و نماز را ادامه داد- گفته شده است که وقتى ابن ملجم ضربه را زد که امام در نماز بود. (همان، ص ۳۰، ش ۶)
شیخ طوسى نیز روایتى نقل کرده است که همین مطلب را تایید مى کند. (الامالى، الجزء الثالث، ش ۱۸) متقى هندى نیز روایت نقل کرده که ضمن آن آمده است که ابن ملجم زمانى ضربت خود را فرود آورد که امام سرش را از سجده برداشت. نقل دیگرى از ابن حنبل (۹) که همان را ابن عساکر (کنز العمال، ج ۱۵، ص ۱۷۰، (طبع دوم) ، الامالى فى آثار الصحابه، صص ۱۰۴- ۱۰۳) نیز روایت کرده از همین مطلب را تایید مى کند.
ابن عبد البر مى گوید: در این که آیا ابن ملجم در نماز ضربت را زده یا قبل از آن و نیز این که امام در آن هنگام کسى را جانشین خود کرده یا خود تمام کرده، اختلاف است. بیشتر بر آنند که آن حضرت جعدة بن هبیره را بجاى خود گذاشت تا نماز را تمام کند. (الفضائل، ص ۳۸، ش ۶۳ (طبع قم) )
روایات فراوانى از طریق اهل بیت و اهل سنت نقل شده که نشان از وضعیت خاص روحى امام در شبى است که صبحگاه آن شب امام ضربت خورد از جمله روایتى از امام باقر (ع) که ابن ابى الدنیا نقل کرده آشکارا آگاهى امام را از شهادت خویش خبر مى دهد. زمانى که امام ضربت خورد فریاد زد: «فزت و رب الکعبه » به خداى کعبه رستگار شدم. ابن ابى الدنیا وصیت امام را از طرق مختلف نقل کرده است.
قسمتهایى از آن در زمینه مسائل مالى و بخشى از آن، وصایاى دینى امام است. در این وصیت امام، توصیه به مسائل چندى کردند از جمله: صله رحم، ایتام، همسایگان، عمل به قرآن، اقامه نماز به عنوان عمود دین، حج، روزه، جهاد، زکات، اهل بیت رسول خدا (ص) ، بندگان، امر به معروف و نهى از منکر.
در این نقل آمده است که امام در حالى که مشغول گفتن «لا اله الا الله » بودند، در آغاز شب بیست و یکم رمضان، در حالى که آیه «فمن یعمل مثقال ذرة خیرا یره و من یعمل مثقال ذرة شرا یره » را مى خواند به دیدار معبود شتافت.
بنا به نقلى دیگر، پس از شهادت امام، حسنین، محمد بن حنفیه ، عبد الله بن جعفر و تنى چند نفر از اهل بیت، آن حضرت را شبانه به خارج کوفه (جایى که بعدها نجف نامیده شد) بردند و پنهانى دفن کردند. این کار براى آن بود که خوارج یا دیگران (بنى امیه) قبر امام را نبش نکنند.
در اخبار شهادت امام آمده است که گروهى از غلات در مدائن با شنیدن خبر شهادت امام، از پذیرفتن خبر شهادت آن حضرت خوددارى کردند. این گروه منشا تفکرات غلو آمیز در میان شیعه هستند که در قسمتهاى بعدى، اشاراتى به آنها خواهیم داشت.
چند نقلى که ابن ابى الدنیا در این زمینه آورده است، نشان از حضور فردى با نام ابن السوداء از قبیله همدان که او را عبد الله بن سبا مى نامیده اند دارد. در نقلى دیگر از عبد الله بن وهب السبائى یاد شده که این ادعا را در مدائن کرده است. این دو نقل نشان مى دهد که حتى نام این شخص مشخص نبوده است.



سه‌شنبه 08 مرداد 1392 :: 20:41 ::  نويسنده : amirkazemi1

«عدي بن حاتم» يكي از كبار صحابه و از علاقه مندان مولاي متقيان است. اين مرد در اواخر عمر رسول خدا(ص) اسلام آورد و اسلامش نيكو شد. در زمان خلافت علي(ع) در خدمت آن حضرت بود و سه پسرش به نام طريف و طرفه و طارف در ركاب آن حضرت در صفين شهيد شدند.
عدي، بعد از شهادت مولاعلي(ع) و استقرار خلافت معاويه، روزي بر معاويه وارد شد. معاويه براي اينكه با يادآوري داغ فرزندان «عدي» او را وادار كند كه درباره علي عليه السلام مطابق ميل معاويه حرفي بزند به او گفت: «پسرانت طرفه و طريف و طارف چه شدند» عدي با كمال متانت و خونسردي گفت؛ «در صفين پيشاپيش علي شهيد شدند.» و مخصوصا كلمه «پيشاپيش علي» را افزود تا رضايت و افتخار خود را برساند.
معاويه گفت: «علي درباره تو انصاف را رعايت نكرد كه پسران تو را پيشاپيش جبهه فرستاد تا كشته شدند و پسران خود را در پشت جبهه نگهداشت كه زنده ماندند.»
عدي گفت: «شايد من درباره علي انصاف را رعايت نكردم كه او كشته شد و من زنده ماندم.»
معاويه ديد از نقشه خود نتيجه نمي گيرد، پس لحن خود را عوض كرد و گفت: «اوصاف علي را براي من بگو.» عدي گفت: «مرا معذور بدار.»
معاويه گفت ممكن نيست. عدي گفت: «به خدا قسم علي ژرف نظر و نيرومند بود. به عدالت سخن مي گفت و با قاطعيت فيصله مي داد. علم و حكمت از اطرافش مي جوشيد. از زرق و برق دنيا متنفر و با شب و تنهايي در آن مأنوس بود. زياد اشك مي ريخت و بسيار فكر مي كرد. در خلوت از نفس خود حساب مي كشيد و بر گذشته دست ندامت مي سود. لباس كوتاه و زندگي فقيرانه را مي پسنديد.
در ميان ما كه بود، مانند يكي از ما بود. اگر چيزي از او مي خواستيم، مي پذيرفت و اگر به حضورش مي رفتيم، ما را نزديك خود مي برد و از ما فاصله نمي گرفت. با اين همه آنقدر با هيبت بود كه در حضورش جرئت تكلم نداشتيم و آنقدر عظمت داشت كه چشم ها را به طرفش بلند نمي كرديم.
وقتي كه لبخند مي زد، دندان هايش مانند يك رشته مرواريد به نظر مي آمد. اهل ديانت و تقوا را احترام مي كرد و نسبت به بينوايان، مهر مي ورزيد. نه نيرومند از او بيم داشت و نه ناتوان از عدالتش نوميد مي شد.
به خدا قسم يك شب به چشم خود ديدم كه در محراب عبادت ايستاده بود، درحالي كه شب، تاريكي خود را همه جا كشيده بود. اشك هايش بر محاسنش مي غلتيد. مانند مارگزيده به خود مي پيچيد و مانند مصيبت ديده ها مي گريست.
الآن گويا كه آوازش را با گوشم مي شنوم كه مي گفت: «اي دنيا، آيا متعرض من شده اي و به من رو آورده اي برو و ديگري را بفريب. وقت تو نرسيده است. من تو را سه طلاقه كرده ام و رجوعي در كار نيست. لذت تو ناچيز و اهميت تو اندك است. آه، آه! از توشه اندك و سفر طولاني و انيس كم.»
سخن عدي كه به اينجا رسيد، اشك معاويه سرازير شد. شروع به گريستن كرد و اشك هايش را با آستين پاك نمود. آنگاه گفت: «خداوند رحمت كند علي را. همين طور بود كه گفتي. اكنون بگو حالت تو در فراق او چگونه است» عدي گفت: «مانند زني كه فرزندش را در دامنش سر بريده باشند.»
معاويه گفت: «آيا هيچ فراموشش مي كني.»
عدي پاسخ داد: «مگر روزگار مي گذارد كه فراموشش كنم»!
... آري علي عليه السلام، آن عصاره تقوا و جهاد، شخصيتي به وسعت تاريخ و پهناوري جهان دارد و هرچه از او بگوئيم، باز هم قطره اي از درياي وجود او نخواهد شد، حتي اگر ساليان سال به مرور، و تكرار گفته ها و رفتار او بپردازيم.
اما اگر نمي توان چون علي بود، مي توان او را پشتوانه خود قرار داد، به او نزديك شد، دستور العمل هاي حيات بخش و شگرف او را شنيد، شاگرد مكتب و پاسدار حرمت حريت او بود، هدفش را پي گرفت و دل به راهش سپرد و به فرموده مقام معظم رهبري: «علي بن ابيطالب(ع) هم داراي شخصيت فردي به عنوان يك مسلمان و يك انسان است، هم به عنوان يك شهروند در جامعه اسلامي و هم به عنوان يك حاكم، يك سياستمدار، يك تدبيركننده امور و يك مجاهد في سبيل الله مطرح است. او از همه اين جهات قابل تأسي است.
ما به تأسي و پيروي كردن از اميرالمومنين احتياج داريم... تقواي اميرالمومنين و پارسايي و نزديكي و دلسوزي او نسبت به قشرهاي ضعيف و محروم، كاركرد درخشان او براي خدا، استقامت و خستگي ناپذيري او در راه هدف هاي متعالي، هر كدام سر فصلي است كه مسئولان مختلف مي توانند خود و مجموعه زيرنظر خودشان را در جهت اينها و يا لااقل در جهت يكي از اين سرفصل ها توجيه كنند و به حركت و تلاش وادارند... آنچه مهم است علي وار شدن يا اگر اين را براي خودمان مبالغه آميز بدانيم، حركت به سوي علي وار شدن است.»



یکشنبه 06 مرداد 1392 :: 16:16 ::  نويسنده : amirkazemi1

 



یکشنبه 06 مرداد 1392 :: 16:03 ::  نويسنده : amirkazemi1
هر حیوانی که پیرمرد روستای بالانیج ارومیـه را نیش بزند، بعد از چند ثانیه از پای می‌افتد و زود می‌میرد.

سایت ندای ارومیه : در روستای بالانیج ارومیــه آدرس پیر مرد 92 ساله گزارشمان را از هر کسی که می پرسیدیم لبخند برای لبانش جاری می شد و خانه حسن آقا را نشانمان می داد. در این حوالی کمتر کسی پیدا می شود که نام حسن زَهَر معروف را نشنیده باشد،شاید به القاب و عناوینی متفاوت.
مار که به مار بزند، شاه مار می شود و حسن آقای گزارش ما،شاه مار مردم این منطقه است. مردم روستا در مورد حسن، که 37 سالی می شود رفیق و همنشین پیک نیک است، می گویند: هر حیوانی که حسن زَهَر را نیش بزند یا گاز بگیرد چند ثانیه بعد دراز به دراز می افتند و زود میمیرد!

تا کنون حدود 16 مار و چندین عقرب خطرناک در اثر گزش حسن آقا کشته شده اند نه آنکه حسن آقا بخواهد مارها و عقرب ها را بکشد،بلکه خطرناک ترین موجودات گزنده با نیش زدن حسن سریعا از پا درآمده اند.
همسایه حسن در خصوص این شاخصه عجیب و غرب می گوید: همه اهالی روستا میدانند که دلیل اصلی این اتفاق استفاده بیش از حد حسن آقا از مواد مخدر است و سم بدن حسن به حدی رسیده است که هر موجودی بخواهد او را گاز بگیرد سریعا از پا در می آید.البته این اتفاق برای اهالی روستا خیلی هم بد نشده است.هر کجای روستا که مار دیده میشود سریعا «حسن زهر» را صدا میزنند و وی در مقابل دریافت مبلغی مار را گرفته و یا به روش خودش می کشد! سم بدن حسن به حدی رسیده است که هر موجودی بخواهد او را گاز بگیرد سریعا از پا در می آید.البته این اتفاق برای اهالی روستا خیلی هم بد نشده است. هر کجای روستا که مار دیده میشود سریعا حسن زهر را صدا میزنند و وی در مقابل دریافت مبلغی مار را گرفته و یا به روش خودش می کشد.
شاه مار منطقه بالانیج در گفت و گو با ندای ارومیـــه از وضعیت پیش آمده اظهار ناراحتی کرده و می گوید: اینکه من با وجود این همه گزش و نیش سالم می مانم و در مقابل، حیوان متهاجم را می کشم، نشان از آن است که من به آخر خط رسیده ام. یعنی اینکه حسن، بدان این همه سال با بدنت چه کرده ای، حتی پشه ها و زنبور ها هم پس از گزش من میمیرند. مردم وقتی مرا میبینند میخندند و با انگشت نشانم می دهند.
وی در پاسخ به سئوالی، مبنی بر اینکه  این نیش ها هیچ دردی برایت ندارد؟ اظهار داشت: چرا یادم هست سال 70 یک مار بسیار بزرگ نیشم زد که چند روزی نمیتوانستم راه بروم و تب شدید کردم، اما آن مار هر چقدر هم که بزرگ و سمی بود، من از آن افعی تر بودم و آن را هم از پا در آوردم.
نیش عقرب ها و زنبور ها دیگر برایم درد هم ندارد اما وقتی که مار نیشم میزند،در محل گزش احساس سوزش می کنم.
بنابر این گزارش، مصرف مواد مخدر با بدن انسان کاری می کند که نه تنها سموم وارده از موجودات دیگر به سلامت بدن انسان کارساز نمی باشد بلکه سموم وارده از بدن وی به بدن حیوان، آن ها را از پای در می آورد.



یکشنبه 06 مرداد 1392 :: 15:34 ::  نويسنده : amirkazemi1

در جنگ جهاني اول (1916 ميلادي) هنگامي که عده اي از سربازان انگليسي در چندکيلومتري شهر بيت‌المقدس مشغول سنگرگيري براي حمله بودند،در دهکده ي کوچکي به نام « اونتره» يک لوح نقره اي پيدا کردند، که حاشيه اش با جواهرات گرانبها مرصع و در وسطش، خطوطي به حروف طلايي نگارش يافته بود. و چون آن را نزد فرمانده ي خود « ميجر- اي- ان- گريندل» بردند، هر چه کوشيد نتوانست از آن چيزي بفهمد. ولي دريافت که اين نوشته ها به زبان وخطي بسيار قديمي نوشته شده. وبالاخره اين لوح به وسيله وي دست به دست گرديد تا به سرپرستان ارتش بريتانيا « ليفتونانت » و « گلدستون » رسيد و ايشان هم آن را به دست باستان شناسان بريتانيا سپردند. پس از پايان جنگ (1918 ميلادي) در باره ي لوح مذکور به تحقيق پرداختند، وکميته اي تشکيل دادند که اساتيد شناخت زبانهاي باستاني بريتانيا،آمريکا، فرانسه و آلمان عضو آن کميته بودند. پس از چند ماه بررسي و تحقيق در 3 ژاويه سال 1920 ميلادي معلوم شد که اين لوح، لوح مقدسي است به نام « لوح سليماني» و در آن سخناني از حضرت سليمان نوشته شده. که به الفاظ عبراني قديم نگارش يافته و در زير ترجمه ي فارسي آن را آورده مي‌شود براي رويت متن عبراني به منابع زير مراجعه شود.

-ترجمه ي لوح سليماني:

الله، احمد، ايلي، باهتول، حاسن، حاسين

ياه احمد مقذا = اي احمد به فريادم رس.

ياه ايلي انصطاه = يا علي مرا مددي فرما.

ياه باهتول کاشئي = اي بتول نظر مرحمت فرما.

ياه حاسن اضو مظع = اي حسن کرم فرما.

ياه حاسين بارفو = اي حسين خوشي بخش.

امو سليمان صوه عئخب زالهلاد اقتا = اين سليمان اکنون به اين گنج بزرگوار

 استغاثه مي کند.

بذات الله کم ايلي = و علي قدرت خدا است.

***

و چون اين خبر به اسقف اعظم انگلستان (Lord Bishop ) رسيد، نامه اي به

 کميته نوشت.

 که خلاصه ي نامه به شرح زير است:

اگر اين لوح در موزه گذاشته شود و در ديد عموم قرارگيرد، اساس مسيحيت متزلزل خواهد شد. وسرانجام خود مسيحيان جنازه ي مسيحيت را بر دوش بلند نموده و در قبر فراموشي دفن خواهند کرد. لذا بهتر است لوح مذکور، در رازخانه ي کليساي انگلستان گذارده شود و جز اسقف و اهل سِر کسي آن را نبيند.

لازم به ذکر است کساني که از نزديک اين لوح را ديده اند، وبينشي داشته اند.



یکشنبه 06 مرداد 1392 :: 15:33 ::  نويسنده : amirkazemi1

هنگامی که فرانسوا میتران در سال ۱۹۸۱ میلادی زمام امور فرانسه را بر عهده گرفت،ازمصر تقاضا شد تا جسد مومیایی شده فرعون را برای برخی آزمایشها و تحقیقات از مصر به فرنسه

چگونه با عقل جور در می آید در حالی که نه عرب و نه هیج انسان دیگری از مومیایی شدن فراعنه توسط مصریان قدیم آگاهی نداشته و زمان زیادی از کشف این مسئوله نمی گذرد؟!

و آیا ممکن است محمد(ص) هزار سال قبل از این قضیه خبر داشته؟ پروفسور موریس بوکای تورات و انجیل را بررسی کرد اما هیچ ذکری از نجات جسد فرعون به میان نیاورده بودند.

پس از اتمام تحقیق و ترمیم جسد فرعون، آن را به مصر بازگرداندند ولی موریس بوکای خاطرش آرام نگرفت تا اینکه تصمیم به سفر کشورهای اسلامی گرفت تا از صحت خبر ذر مورد ذکر نجات جسد فرعون توسط قرآن اطمینان حاصل کند. یکی از مسلمانان قرآن را باز کرد و آیه ۹۲ سوره یونس را برای او تلاوت نمود.

این آیه او را بسیار تحت تاثیر قرار داد و لرزه بر اندام او انداخت و با صدای بلند فریاد زد: من به اسلام داخل شدم و به این قرآن ایمان آوردم موریس بوکای با تغییرات بسیاری در فکر و اندیشه و آیین به فرانسه بازگشت و دهها سال در مورد تطابق حقائق علمی کشف شده در عصر جدید با آیه های قرآن تحقیق کرد و حتی یک مورد از آیات قرآن را نیافت که با حقایق ثابت علمی تناقض داشته باشد. و بر ایمان او به کلام الله جل جلاله افزوده شد ( لایاتیه الباطل من بین یدیه و لا من خلفه تنریل من حکیم حمید).

فالیوم ننجیک ببدنک لتکون لمن خلفک ءایه و ان کثیرا من الناس عن ءایتنا لغفلون/۹۲-یونس

پس امروز بدن و جسد(بی جان تو را ) از امواج رهایی می بخشیم به این دلیل که برای آیندگان نشانه ای از سرانجام گناه باشی تا افراد ظالم از تو عبرت گرفته و دست از ستم خود بکشند و افراد مومن برا ایمانشان افزوده شود و با اراده محکم تری براساس اعتقادات خویش عمل کنند، اما بسیاری از مردم از آیات و نشانه های ما غافلند.

منتقل کند.

جسد فرعون به مکانی با شرایط خاص در مرکز آثار فرانسه انتقال داده شد تا بزرگترین دانشمندان باستانشناس به همراه بهترین جراحان و کالبد شکافان فرانسه، آزمایشات خود را بر روی این جسد و کشف اسرار متعلق به آن شروع کنند.

رئیس این گروه تحقیق و ترمیم حسد یکی از بزرگترین دانشمندان فرانسه به نام پروفسور موریس بوکای بود، او بر خلاف سایرین که قصد ترمیم جسد داشتند، در صدد کشف راز و چگونگی مرگ این فرعون بود.

تحقیقات پروفسور بوکای همچنان ادامه داشت تا اینکه در ساعات پایانی شب نتایج نهایی ظاهر شد بقایای نمکی که پس از ساعت ها تحقیق بر حسد فرعون کشف شد دال بر این بود که او در دریا غرق شده و مرده است و پس از خارج کردن جسد او در دریا غرق شده و مرده است و پس از خارج کردن جسد او از دریا برای حفظ جسد، آن را مومیایی کرده اند. اما مسئله غریب و آنچه باعث تعجب بیش از حد پروفسور  بوکای شده بود این مسئله بود که چگونه این جسد سالمتر از سایر اجساد، باقی مانده در حالی که این جسد از دریا بیرون کشیده شده است.

حیرت و سردرگمی پروفسور دوچندان شد وقتی دید نتیجه تحقیق کاملا مطابق با نظر مسلمانان در مورد غرق شدن فرعون است و از خود سئوال می کرد که چگونه این امر ممکن است با توجه به اینکه این مومیایی در سال ۱۸۹۸ میلادی و تقریبا در حدود ۲۰۰ سال قبل کشف شده است،در حالی که قرآن مسلمانان قبل از ۱۴۰۰ سال پیدا شده است؟!



یکشنبه 06 مرداد 1392 :: 15:30 ::  نويسنده : amirkazemi1

آیت الله العظمی مرعشی نجفی بارها می فرمودند شبی توسلی پیدا کردم تا یکی از اولیای خدا را در خواب ببینم. آن شب در عالم خواب، دیدم که در زاویه مسجد کوفه نشسته ام و وجود مبارک مولا امیرالمومنین علیه السلام با جمعی حضور دارند.
حضرت فرمودند: شاعران اهل بیت را بیاورید. دیدم چند تن از شاعران عرب را آوردند. فرمودند: شاعران فارسی زبان را نیز بیاورید. آن گاه محتشم و چند تن از شاعران فارسی زبان آمدند.
فرمودند: شهریار ما کجاست؟ شهریار آمد.
حضرت خطاب به شهریار فرمودند: شعرت را بخوان!
شهریار این شعر را خواند:
علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را
که به ماسوا فکندی همه سایه‌ی هما را
دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بین
به علی شناختم به خدا قسم خدا را
به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند
چو علی گرفته باشد سر چشمه‌ی بقا را
مگر ای سحاب رحمت تو بباری ارنه دوزخ
به شرار قهر سوزد همه جان ماسوا را
برو ای گدای مسکین در خانه‌ی علی زن
که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را
بجز از علی که گوید به پسر که قاتل من
چو اسیر تست اکنون به اسیر کن مدارا
بجز از علی که آرد پسری ابوالعجائب
که علم کند به عالم شهدای کربلا را
چو به دوست عهد بندد ز میان پاکبازان
چو علی که میتواند که بسر برد وفا را
نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت
متحیرم چه نامم شه ملک لافتی را
بدو چشم خون فشانم هله ای نسیم رحمت
که ز کوی او غباری به من آر توتیا را
به امید آن که شاید برسد به خاک پایت
چه پیامها سپردم همه سوز دل صبا را
چو تویی قضای گردان به دعای مستمندان
که ز جان ما بگردان ره آفت قضا را
چه زنم چونای هردم ز نوای شوق او دم
که لسان غیب خوشتر بنوازد این نوا را
«همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی
به پیام آشنائی بنوازد و آشنا را»
ز نوای مرغ یا حق بشنو که در دل شب
غم دل به دوست گفتن چه خوشست شهریارا
آیت الله العظمی مرعشی نجفی فرمودند: وقتی شعر شهریار تمام شد؛ از خواب بیدار شدم. چون من شهریار را ندیده بودم، فردای آن روز پرسیدم که شهریار شاعر کیست؟
گفتند: شاعری است که در تبریز زندگی می کند.
گفتم: از جانب من او را دعوت کنید که به قم نزد من بیاید.
چند روز بعد شهریار آمد. دیدم همان کسی است که من او را در خواب در حضور حضرت امیر علیه السلام دیده ام.
از او پرسیدم: این شعر «علی ای همای رحمت» را کی ساخته ای؟ شهریار با حالت تعجب از من سوال کرد که شما از کجا خبر دارید که من این شعر را ساخته ام؟ چون من نه این شعر را به کسی داده ام و نه درباره آن با کسی صحبت کرده ام.
مرحوم آیت الله العظمی مرعشی نجفی به شهریار می فرمایند: چند شب قبل من خواب دیدم که در مسجد کوفه هستم و حضرت امیرالمومنین علیه السلام تشریف دارند. حضرت, شاعران اهل بیت را احضار فرمودند: ابتدا شاعران عرب آمدند. سپس فرمودند: شاعران فارسی زبان را بگویید بیایند. آنها نیز آمدند. بعد فرمودند شهریار ما کجاست؟ شهریار را بیاورید! و شما هم آمدید. آن گاه حضرت فرمودند: شهریار شعرت را بخوان! و شما شعری که مطلع آن را به یاد دارم خواندید.
شهریار فوق العاده منقلب می شود و می گوید: من فلان شب این شعر را ساخته ام و همان طور که قبلا عرض کردم، تا کنون کسی را در جریان سرودن این شعر قرار نداده ام.
آیت الله مرعشی نجفی فرمودند: وقتی شهریار تاریخ و ساعت سرودن شعر را گفت, معلوم شد مقارن ساعتی که شهریار آخرین مصرع شعر خود را تمام کرده، من آن خواب را دیده ام.
ایشان چندین بار به دنبال نقل این خواب فرمودند: یقینا در سرودن این غزل, به شهریار الهام شده که توانسته است چنین غزلی به این مضامین عالی بسراید. البته خودش هم از فرزندان فاطمه زهراسلام الله علیها است و خوشا به حال شهریار که مورد توجه و عنایت جدش قرار گرفته است.



یکشنبه 06 مرداد 1392 :: 15:28 ::  نويسنده : amirkazemi1

در حدود سال ۱۲۳۸ هجری قمری، سیل عظیمی‌آمد و تمام اراضی مزروعی و باغات اطراف شهرری را آب فرا گرفت و بعضی از مناطق را تخریب نمود که در این حادثه، واقعه عجیبی نیز اتفاق افتاد و بعد از سالیانی طولانی قبر شیخ صدوق منکشف شده و بدن شریف وی تازه و معطر و کاملا سالم و بدون هیچگونه تغییر و عیب و نقصی هویدا گردید. تفصیل این واقعه را بسیاری از بزرگان در کتب خود، مانند: خوانساری در کتاب روضات، تنکابنی در کتاب قصص العلمأ، مامقانی در کتاب تنقیح المقال، خراسانی در کتاب منتخب التواریخ، قمی‌در کتاب فوائد الرضویه و رازی در کتاب اختران فروزان ری و همچنین در مقدمه کتب مرحوم صدوق، از جمله کتاب کمال الدین صدوق و مقدمه کتاب خصال صدوق نقل نموده‌اند.اما شرح واقعه چنین است:
باغ مستوفی در اطراف شهرری، یکی از باغاتی بود که در آنجا زراعت می‌کردند. اتفاقا سیل عظیمی‌آمد و تمامی‌اراضی مزروعی را آب فراگرفت و بسیاری از مکانها را تخریب نمود. بر اثر آب باران، حفره و شکافی عمیق، در باغ مستوفی نیز پدید آمد. هنگامی‌که به اصلاح و مرمت این قسمت مشغول بودند، سردابی ظاهر شد که آب قسمتی از آن را تخریب کرده بود.وقتی که برای بازرسی و جستجو به آنجا وارد شدند، جسدی را مشاهده کردند که تمام اعضأ بدن آن سالم و تازه به نظر می‌رسید و هیچگونه عیب و نقصی در آن دیده نمی‌شد، و با صورتی نیکو آرمیده بود! و هنوز اثر خضاب کردن بر ناخنهایش مشهود بود! و ناخنهای یک دست را گرفته و ناخن دست دیگر را نگرفته بود و محاسن شریفش روی سینه‌اش ‍ ریخته بود و بدن چنان سالم و تازه بود که چنین به نظر می‌آمد تازه از حمام بیرون آمده است و فقط رشته‌های نخ پوسیده کفن که از هم گسسته شده بود در اطراف جسد بر روی خاک ریخته بود!این خبر در شهرری و تهران، به سرعت دهان به دهان گشت؛ و مردم فورا به سلطان وقت اطلاع دادند. به دستور سلطان، سریعا گروهی از علمأ و افراد سرشناس و صاحب نفوذ، که در بین ایشان مرحوم حاج آقا محمد آل آقا کرمانشاهی و مرحوم میرزا ابوالحسن جلوه، حکیم گرانمایه آن روزگار و مرحوم آیة الله ملا محمد رستم آبادی و مرحوم علامه سید محمود مرعشی نجفی حضور داشتند؛ انتخاب و برای بررسی وضعیت در منطقه حضور پیدا کردند و وارد سرداب شدند و پس از تایید اصل قضیه، برای شناسایی جسد، شروع به تفحص و جستجو نمودند. با تفحص و بررسی‌های انجام شده در سرداب، متوجه لوح و سنگ قبری می‌شوند که بر روی آن چنین نوشته شده است:   هذا المرقد العالم الکامل المحدث، ثقة الامحدثین، صدوق الطایفه، ابوجعفر محمد بن علی بن حسین بن موسی بن بابویه قمی.

پس از بررسی‌های کامل و پیدا شدن این سنگ نبشته و تایید علمأ و امینان مردم، در صحت و شناسایی جسد مطهر شیخ صدوق، جای هیچگونه تردیدی باقی نماند؛ و لذا دستور دادند، سرداب را بازسازی کنند و در آن را بستند و حفره پدید آمده را نیز مرمت کردند و بنایی مناسب بر آن ساختند و به بهترین وجه تزیین و آیینه کاری نمودند.

مرحوم آیة الله مرعشی نجفی کلامی‌را نیز در ادامه بیان می‌دارند که:  ” مرحوم پدرم، علامه سید محمد مرعشی نجفی می‌فرمودند:  من دست آن بزرگوار را بوسیدم و دیدم که تقریبا پس از نهصد سال که از مرگ و دفن شیخ صدوق می‌گذرد، دست ایشان، بسیار نرم و لطیف بود. “

منبع:
مقدمه کتاب من لا یحضره الفقیه و کتاب روضات ‏الجنات خوانساری



درباره وبلاگ


امیدوارم که مطالب وبلاگ من برای شمامفیدباشد. باآرزوی موفقیت برای شما
موضوعات
آخرین مطالب
post
لطفا بخوانید بسیار آموزنده است
post post post post post post post
پيوندها
نويسندگان
 
 
 
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران